محمدمهدیمحمدمهدی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
محمد حسین جونمحمد حسین جون، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه سن داره

محمدمهدی کوچک ما

7-8ماهگی

 ماهگی...... پسرم در اولین روز هفت ماهگیت 6/2 سینه خیز رفتی... اواسط این ماه  6/24 چهار دست و پا رفتی             ماهگی..... وروجکم اوایل 8 ماهگیت توپ بازی می کنی توپ وماشین و نی نی رو تشخیص میدادی از مامان و وسیله ها می گرفتی بلند میشدی از پله آشپزخونه 4 دست وپا بالا میرفتی بخاطر اون روی پله آشپزخونه فرش انداختم  که خدای نکرده اوف نشی....   ...
2 بهمن 1392

9ماهگی

      ماهه شدنت مبارک  اتفاقاتی که تو 9 ماهگیت برات افتاد : 1-در اوایلش یعنی 4 آبان دندون بالاییت 2 تاش با هم اول راست بعد چپ در اومد. 2-در 26 آبانم از بالا سومین دندونت در اومد مبارکت باشه عزیزم. 3-از پله آشپزخونه پایین میومدی. 4-بابا-قاقا -بعضی اوقات مامان (8/14) می گفتی. 5-دست میزنی... 6-عاشق حموم کردنو آب بازی .... ...
2 بهمن 1392

22 ماهگی با 3 چرخه

محمد مهدی جان ماهه شدنت مبارک انشالله22000000000000000 هزار ساله بشی جیگرم 2 ماهه دیگه تا تولدت مونده امروز با هم بالکن رفتیم که با سه چرخت بازی کنی به قول خودت نان.. نان.. چون تازه از حموم در اومدی حسابی پوشوندمت نا سرما نخوری ولی کلاهتو از سرت برداشتی دیگه هم نذاشتی مامانی برات بذاره هوا آفتابی ولی خیلی سرده...     این سه چرخت هدیه تولدته از طرف مامان جون (مامان بابا) از اول عاشقش بودی اجازه نمیدادی کسی بهش دست بزنه هر کسی هم بهش نزدیک بشه آژیر میکشی و داد میزنی ...
2 بهمن 1392

توپ

شیطون بلامون عاشق توپ بازیه هرشب باید 3 تایی مراسم توپ بازی داشته باشیم  بعضی وقتها که مامانی کار داره نمیتونه بیاد بازی کنه خودتو میای لوس میکنی به بابا اشاره می کنی میگی ژد ژد که به اصرار شما منم میام بازی میکنم  چند شب پیش بازی که تموم شد من رفتم آشپزخونه بابایی هم با لپ تابش کار میکرد که یه دفه صدای اِه اِه بلند شد که دیدیم بله آقا توپه بیچاره رو گذاشته رو بخاری اونم سوراخ شده و بادش در اومده .... ناگفته نمونه که مامانی هر وقت لباس پسری خیسه میذاره رو بخاری تا خشک شه گل پسرم هم فکر کرده هر چی رو میشه گذاشت رو بخاری آخه قبل از اون مورد فرغونشو هم گذاشته بود رو بخاری شانس آوردیم مامانی زود فهمید و گرنه الان فرغون نداشت...
23 دی 1392

آقا .....ممنون...

گل پسرم چند شب پیش با بابایی رفته بودیم بیرون برای مامان جون جاروبرقی بخریم شما بغل بابا بودی برای انتخابمون باید چند تا مغازه میرفتیم از هر مغازه که در میومدیم بیرون بابایی میگفت :آقا ممنون شما هم بعد از چند لحظه که باباگفت آقا ممنون قبل از اینکه از مغازه بیایم بیرون گفتی : آقاااااااا    منون    قند عسلم میخاستم همون جا قورتت بدم   وقتی ممنون به قول خودت منون میگی حسابی خوردنی میشی.... ...
23 دی 1392

فعالیت روزمره آقا محمد مهدی

جیگرم حسابی شیطونی میکنی میری بالای مبل با اون تفنگت دیوارو سوراخ میکنی بعضی وقتا هم از هوشت استفاده میکنی با انگشت گچ دیوارو میریزی زمین بعد ازآقا میپرسی کی اینجا رو اینطوری کرده میگی بابا... من باز میپرسم میگی مهنا تا اینکه میگم محمد کرده سرتو تکون میدی میگی بله  میگم با چی کردی میگی : انگشت... اینجا ازت پرسیدم مامانی چیکار میکنی تفنگتو بردی بالا....... اینم ماشین بازی ..... میخای از وسط پاهات ردش کنی یا اینکه میبری زیر مبل بعد میگی عقب عقب آخه پسر اینجا جای نشستنو بازی کردنه... بیچاره ماشین جاش اینجاس.... آخه تو چرا اینهمه شیطونی .... دسته های فرغونو ول کردی داری راه میری..   ...
22 دی 1392