محمدمهدیمحمدمهدی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
محمد حسین جونمحمد حسین جون، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه سن داره

محمدمهدی کوچک ما

شمارش معکوس تا تولدپسرمون

سلام سلام جیجل مامان روزا به سرعت برق وباد طی میشن پسرک منم بزرگ وبزرگتر میشه دیگه چیزی نمونده تا تولد 2 سالگیت مامانی جیجل طلام 18 روز دیگه وارد 3 سالگیت میشی الهی مامانی فدات شه باورم نمیشه چه زود 2 سال شد..... خیلی بامزه حرف میزنی البته هنوز جمله بندی نداری ولی منظورت کاملا مشخصه چند روز پیش خونه ی عموجون بودیم بارون میومد بابا چتر خاست شما هم با زبون شیرینت اینجوری گفتی : مهنا   بابا  چتر   بارون بعضی وقتها هم حرفاتو فقط مامانی متوجه میشه   ...
14 بهمن 1392

شیطنت خونه مامان جون

جدیدا هرجا دلت بخواد بری صندلی میاری و در عرض چند ثانیه میری بالا .... خونه مامان جون هم قبلا دیده بودی رو کابینتشون مورچه دارن صندلی گذاشتی رفتی بالا بعد خاله فاطی رو صدا میکردی داد میزدی فاطی جوجو فاطی جوجو (خاله هم عاشق این فاطی گفتناته ) بعدا مامان میگه پسرم این مورچس میگی موچه؟؟!!!!! اینجا هم میری کشمشی بالای کابینت رو برداری میگم محمدم برای چی میری بالا ؟میگی : بجیش بجیش محمدم جات بد نیست............   ...
5 بهمن 1392

من قشنگ حرف میزنم!!!!

پسرم هروقت مامان بهت چیزی بگه یا ازت چیزی بخاد میگی خواب مثلا پسرم این کارو نکن میگی خواب چنان قشنگ میگی که گاز گرفتنی میشی خودت دستتو میاری میگی گاز گاز یا چیزی برات بریزم میگی بس بس یعنی کافیه    یه اتاقی که بریم میگی تااااااااایییییک!میخوای بگی که من میبترسم بلند میگی هااااپو!!!وبعد که چراغ و روشن میکنم میگی اووووووووووشن! وقتی که یه چیزو میخوای و اسمشو نمیدونم میگی ازیییییییییییین!!!!اووووومممممممم!!!!!حالا من تورو چیکار کنم که انقدر شیرینی شیطونکم! اینم یه عکس بی ربط به موضوع.... ...
3 بهمن 1392

پسر قانع

پسرم خیلی قانعی جیگرم هرچی داشته باشی بهت بگم مامانی میخای میگی  دا یعنی دارم مامان جونینا مشهد بودن بهت میگفتن محمد برات ماشین بگیریم میگفتی دا دیشب خرید رفته بودیم یه چیپس برداشتی مامان بهت پفک داد میگفتی نه دا که فروشنده گفت چقدر قانع !!! امروزم کوکو میخوردی هنوز تموم نشده بود گفتم کوکو میخای گفتی دا جیگرم انشالله تا آخر همینطور باشی ...
2 بهمن 1392

میوه

گل پسرم عاشق میوه خوردن مخصوصآ لیمو شیرین ،پرتغال ،نارنگی لا بلای اونا موز هم میذارم که متاسفانه زیاد دوست نداری هر روز باید 2 بار بشقاب میوه برات درست کنم جیگرم نوش جانت بشه       اینم موز خوردنت مگه اینکه موقع فیلم نگاه کردن موز بخوری... ...
2 بهمن 1392

حسادت به پسرعمو...

دردونه مامان الان 2 ماهه که پسرعمو دار شدی الهی فدات شم زود سرت هوو اومده با اینکه اطرافیان پیش گل پسرمون کمتر به پارسا توجه میکنن ولی حسادت آقا محمد کم نمیشه به هر روشی میخای اذیتش کنی بیچاره زنعمو همیشه باید مواظبش باشه حسادتات : به پتو که روشه { هر وقت میبینی گریه میکنی که پتوشو بدید من ...مامانی هم پتو نوزادیتو بردم خونه مامان جون که پارسا اومد اونجا پتو خاستی شما هم پتو داشته باشید بازم راضی نمیشی پتو پارسا رو میخای} وقتی شیر میخوره شما هم گرسنه میشی شیر میخاید الان یه مدّته روزا شیر نمیخوری ولی پارسا رو دیدنی دیگه یادت میره مامان جون رو پاش بذاره تا بخابونه شما که بذارید رو پام من بخابونمش بعد گذاشتن رو پات تازه براش لا لا یی...
2 بهمن 1392

10 و11ماهگی

در 10 ماهگی دندونات شده 8 تا سرپا برای چند ثانیه بدون کمک واستادی ولی تا یک ماه دیگه هر کاری کردیم وانستادی.... وکم کم راه افتادی با نشون دادن چیزی یکی دو قدم راه میرفتی به آب بب میگی. هرچیزی رو نتونی بگی با ایش ایش کردن ویا با جیغ وداد زدن  منظورتو میفهمونی..... این روزا خیلی اخم میکنی طوری که چشای نازت دیده نمیشد          عاشورای91   تو محرم مامان جون بهت یاد داده هر وقت آب میخوری با گذاشتن دستت رو سینت سلام بر حسین بگی و با تکان دادن انگشت اشاره لعنت بر یزید .... الان هر وقت آب میخوری یا کسی آب میخوره این کارو انجام میدی اینم عکسی که عاشورا خاله ازت انداختش ...
2 بهمن 1392