محمدمهدیمحمدمهدی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
محمد حسین جونمحمد حسین جون، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

محمدمهدی کوچک ما

سال 93 بر محمدم چطور گذشت.....

محمدمهدی عزیزم سال تحویل طبق هر سال خونه بابا جون بودیم بعد تحویل سال وقتی بابا حون عیدی میداد با زبون شیرینت می گفتی عید...مهدی...پول.... روز اول عید رفتیم خونه مامان جون کلی با یاسین شیطونی کردی روز دوم چون خیلی آجیل (بقول خودت پسته) خوردی وقت ناهار هر چی خورده بودی بالا آوردی تا عصری همین طور حالت بد بود تا دکتر بردیمت و یه آمپول ضد تهوع داد خانم پرستار وقتی میخاس آمپول بزنه رو تخت نمیخابیدی بهت گفتم مامان جان بخابی برات هندونه میخرم (الهی بمیرم هر وقت یادم میوفته اعصابم خراب میشه) آروم دراز کشیدی از همه جا بی خبر ...........بعدش تا نیم ساعت فقط گریه کردی و پشتتو نشون میدادی میگفتی اذت اذت... ...
2 فروردين 1393

آغاز سال 93

پسر خوشگلم سال  93 مبارک لحظه تحویل سال ساعت 20:27 بود و سال اسب  سالی سرشار از شادی و سلامتی برات آرزومندم   ...
1 فروردين 1393

2 سالگی

  محمد مهدی عزیزم ,*گل قشنگم *بود و نبودم آرزویمان این است دلت خوش باشد نرود لحظه ای از صورت ماهت لبخند نشود غصه دمی نزدیکت لحظه هایت همه زیبا باشد از خدا میخواهم که تو را سالم و خوشبخت بدارد همه عمر   محمد مهدی جان ....جیجلم.....قلبم......نفسم .....عمرم.....همه کسم.... تولدت مبارک       محمدم 1 روزگیت                محمد جونم امسال یه تولد کوچیک وخونوادگی برات میگیریم انشالله سال بعد جبران میکنیم برات بعدا عکساشو میذارم اینم عکست از متولدین امروز     ...
2 اسفند 1392

محمدم این کلماتو اینطوری میگه....

محمدم خیلی شیرین زبونی میکنی کتاب - پاک کن - لوشین -لیشین: لیموشیرین هجیج : هویج  تبلا : تولد  دندایی : دمپایی آیی : آره مغا : تخم مرغ تیزون : تلویزیون هیس : نیست و خیس گنگین : سنگین قاشوق : قاشق گنگا : چنگال پوفک : پفک بازم برات میگم اگه یادم اومد عشق مامان   3 ماهگیت همون لباس تنته در 24ماهگیت (پسرم اینقدر تپلی همون لباس تنت شده.......) ...
2 اسفند 1392

عکس های تولد

نفس مامان تولدت مبارک   همین که کیک رو دیدی با دستای نازت بهش حمله ور شدی تا بخوریش       عاشق فشفشه شدی.. با چوب شور میخاستی فشفشه رو خاموش کنی..     اینجا هم انگشتای  نازتو به فشفشه زدی که سوخت... گاوی که روی کیک بود برداشتی تا بخوری.. نوش جونت عسسسسلم دست میزنی....       در حال رقصیدن   بادکنک رو گاز گرفتی و تا ترکوندیش...   حالا نوبت این بادکنک شدش آقا محمد شمع رو فوت میکنی همین که مامانی روشن میکرد شما فوت میکردی ... با هزار زحمت تونستیم چندتا ...
2 اسفند 1392

کوتاهی مو

محمدم امروز اول اسفند ماه برای اولین بار مامانی به همراه زنعمو و مهنا جیجل بردیمت آرایشگاه تا موهاتو مرتب کنه چون شما یه کمی از قیچی کردن موهات اذیت میشی همیشه بابایی موهاتو با ماشین ریش تراش کوتاه میکنه...... راستی اولین کوتاهی مو نفس مامان 17 فروردین 90 در مشهد الرضا توسط بابایی بود اولش مهنا خانم نشست و شما هم در انتظار بودی تا نوبتت بشه منم همش ازت میپرسیدم موهاتو کوتاه کنیم خوشکل بشی شما هم میگفتی آیی  خوشکل... ساکت نشسته بودی تا اینکه آرایشگر موهاتو خیس کرد و قیچی و....گریه های شما شروع شد واذت اذت میگفتی تا آرایشگر بیچاره اینقدر برات شکلک دراورد تا آروم شدی الهی بمیرم برات خیلی اذیت شدی جیجل مامان چند تا عکس ازت انداختم ...
1 اسفند 1392

چه زود گذشت.....

   سلام به جیجل مامان عزیز دلم 2 سال پیش این روزا داشتم انتظار به دنیا اومدنتو میکشیدم خیلی دوست داشتم روزا تند تند بگذره 2 اسفند بشه تا جیجلمو بغل کنم ولی الان باورم نمیشه چه زود داره 2 سال میشه محمدم نفسم جیجلم عسسسلم خیللللیییی دوست دارم...... محمدم اولا به من ماااامان میگفتی به بابا هم باااابا بعد بابا رو چون مامان با اسم صدا میکنه شما هم یاد گرفتی و بابا رو به اسم صدا میکنی بعضی وقتا که به اسم صدا میکنی بابا جوابت رو  نده زرنگی میکنی و بابا میگی خدا رو شکر اسم مامان سخته همون مامان میگی.... ولی حدود 2 هفته ای میشه که ما رو مامانی بابایی صدا میکنی امروزم منو مامان جا صدا زدی منظورتو متوجه نمیشدم تا...
27 بهمن 1392